سلام
تهران...... نمیدونم چقدر با این غول شهر آشنا هسید ؟چقدر با این کلانشهر در ارتباطید؟چقدر از این شهر بزرگ خوشتون میاد یا متنفرید ...!!!؟؟
چقدر خاطره از این پایتخت شلوغ دارید؟ اصلا اونجا زندگی میکنید؟یا مثل من شهرستانی هستید؟فاصله تون تا تهران چقدره؟نمیدونم...
اما من خودم تو یه شهری زندگی میکنم تقریبا کوچیک ولی مرکز استان و نزدیک تهران . از کوچیکی با تهران آشنا بودم اما نه فقط تو تلویزیون و به واسطه اون بلکه به واسطه خانواده و فک و فامکیلی که تهران داشتیم و گاه رفت و آمد های تفریحی .... خب طبعا چون مسافرتی و تفریحی می رفتیم خاطره خوبی از تهران داشتم . به خاطر افرادش به خاطر بازاراش به خاطر خیابوناش و... تا اینکه ...
تا اینکه یزرگ شدم و خودم تنهایی باری کار های اداری و خرید کتاب و ... سفر های کوتاه داشتن به تهران ... تهران خسته کننده تر شده بود برای من ... شلوغ تر ... کلافه کننده تر و .... دیگه از حالت اون آرمانشهر و مدینه فاضله در اومده بود .. بوی گندش بیشتر حس میشد ...بزرگتر که شدم با آNمهای تهرانی رابطه برقرار کردم ... دیدم مردمش هم تحت تاثیرش قرار گرفتن... مردمش هم سرد شدن سیمانی شدن اعصابشونم خورد هست ...مهر و عاطفه و محبت نمیفهمن چیه .... البته این رو به این سادگی هم نفهمیدم بلکه بعد شکست ها و دوستی های ناموفق و... به این نتیجه رسیدم که ما شهرستانی ها احساساتمونم با تهرانی ها فرق داره ... مثل اینکه رقت احساسات با غلظت آلودگی هوا رابطه عکس داره ...
تهران در حق من خیلی بدی کرد... اما همه تهرانی ها هم بد نبودند ... خوب هم بینشون بود ... هنوز کفه منفی خاطراتم از این شهر شلوغ سنگین تر از کفه مثبت نشده بود ...
تا اینکه ...
حدود یک ماه پیش بود آخرین ضربه رو به من زد
تو شهرمون یه رفیق داشتم که با هم میرفتیم بیرون... خوش میگذروندیم ... زیاد نه اما بود.. تنها کسی بود که باهاش دوست بودم ... پسر خوبی بود اما اون تهران رو دوست داشت ... خیلی بیشتر از من .....یک ما و نیم پیش براش یه موقعیتی پیش اومد که رفت تهران زندگی کنه ... رفت ورفت و رفت...دو هفته بود از ش خبر نداشتم . تصمیم گرفتم برم دیدنش .اس ام اس دادم گفت فردا نیا قرار کوه دارم با کسی .. گفتم خوب زود راه میافتم که منم بیام .. گفت نه تو کلاست نمیخوره ...گفتم خب بالاخره من دارم میام تهران کار دارم ... دو ساعت بعدش زنگ زد که کوه کنسل شده بیا ... رفتم. با هم رفتیم نمایشگاه.. اما اون رفیق سابقم نبود... تهرانیزه شده بود ... البته قبلا هم یک کمی سرد شده بود...اما تهران سرد ترش کرده بود. نمایشگاهی رفتیم که اون میخواست ... اصلا به من توجه نمیکرد .... خیلی ناراحت شدم ... گفتم بهش که شاید روزهای دوستی من و تو داره تموم میشه ...اون هم بدون اینکه خم به ابرو بیاره گفت باشه ... میدونم که اصلا بارش مهم نبودم چون تو شهرمون تنها بود و فقط من رو داشت اما تهران خیلی ها رو داشت و فقط منو نداشت ... تورا نادیدن ما غم نباشد ...... خیلی ساده تر از اونی که فکر می کردم قبول کرد ... والان یک ماه و خورده ای است که خبری از ش ندارم و حتی جواب اس ام اس ها رو نمیده ...
تهران این رفیقم رو هم از من گرفت ....مستقیم یا غیر مستقیم
کم کم داره کفه خاطرات بد من از تهران سنگین میشه... اما اگر نبودن بعضی آدمها کلا تهران رو تکفیر میکردم ...
این جهنم بزرگ رو....