تبليغاتX
کتیبه

کتیبه

نوشته های یک جوان

جايره ات نوش جان! اصغر خان!!!

یکی از دانشجویان دانشگاه قم با انتشار نامه‌ای نسبت به حواشی این روزهای جوایز فیلم 'جدایی نادر از سیمین' واکنش نشان داد که متن کامل آن به شرح زیر است:

آقای فرهادی سلام!
در این شلوغی که همه برای تبریک گفتن به شما از همدیگر سبقت می‌گرند، از عباس کیارستمی خودمان که او هم در گرفتن جایزه‌های بین‌المللی دستی بر آتش دارد و مسعودکیمیایی و رضا میرکریمی، آقا مجید مجیدی عزیز و رسول صدر عاملی گرانقدر و احمدرضا درویش دوست داشتنی و رضا کیانیان(سلحشور تنهائی‌های من) و بهرام رادان و خانم میلانی همچنین بازیگر محبوبم حمید فرخ نژاد و حبیب رضایی گرفته تا همین جناب خزاعی خودمان و جواد خان شمقدری و عادل فردوسی پور و به صورت محرمانه هم کمال خان تبریزی و البته مهم‌تر از همه که با صدای یواش‌تر می گویم، سرکار خانم ویکتوریا نولاند سخنگوی وزارت خارجه آمریکا! به تو تبریک می‌گویند، چرا من یک دانشجوی قمی، در این بین سهمی نداشته باشم و به شما که البته مرا نمی‌شناسید تبریک نگویم؟! پس همین جا به شما اصغر سینمای ایران که با به احتزاز در آوردن تصویردودی کشورم توانستی جایزه‌های مللی و بین‌المللی را درو کنی تبریک می‌گویم و امیدوارم توفیقات روز افزونت را شاهد باشیم.

آقای فرهادی!
نامه‌های زیادی در این چند روز برایتان نوشته‌اند! خیلی‌هاشان تبریک بوده! خیلی‌هاشان هم گله گذاری! بعضی‌هاشان نامه را در روزنامه چاپ کردند بعضی‌ها هم ترسیدند مخفیانه و محرمانه به تو تبریک گفتند! اما چند خطی هم من برایت نامه می‌نویسم چند خط نامه غیر سیاسی!

همه کسانی که در این یک سال به نحوی فیلم تو را دیدند و نقد کردند چه مثبت و چه منفی! به نحوی با نگاه سیاسی به قضیه نگاه کردند! البته خودت هم خوب می‌دانی که اگر اسکاری گرفتی آن هم سیاسی بوده نه هنری! و گرنه چه لزومی داشت سرکار خانم نولاند تبریک بگوید موفقیتت را! بگذریم از آفرین گفتن رضا ربع پهلوی که قرار من با تو در این نامه چیز دیگریست!

می‌خواهم چند خطی فرهنگ غیر سیاسی برایت مشق کنم! اصغر جان! اگرچه از مضمون و محتوای فیلمت به واقع راضی نبودم و آن چیزی که عینک دودی تو برایم روایت کرد را قبول نداشتم، ولی هیچگاه نگاهم هم به فیلم تو سیاسی نبود! چرا که همین فیلم تو مگر نبود با وساطت همین دوستانت در معاونت سینمایی مجوز ساخت گرفت؟ پس فیلمت را فیلم همین نظام می‌دانستم که در همین جا هم جایزه گرفته بود!

وقتی فیلم جایزه گرفتنت را در برلین به یکی از همین دوستانی که تاثیر بسیار زیادی در رفع مانع از ساخت فیلم تو داشت نشان دادم خیلی جا خورد! فکر نمی‌کرد تو باشی که اینچنین دوان دوان به سمت گلدن گلوب میروی و دستت را به سوی مدل ایتالیایی دراز می‌کنی و می‌فشردی دستش را! اصلا بی‌خیال! شاید افتخاری باشد برای تو که با جولی عکس گرفتی و از مدونا جایزه! قرارمان این بود که چند خطی فرهنگ غیر سیاسی مشق کنیم!

اما هرچه بالا و پائین میزنم یک چیز را به واقع نمی‌فهمم! اصغر آقا! به نظر شما کودک چهار ساله از سیاسی بازی‌های ما چیزی می‌فهمد؟ کودک چهار ساله انتهای چیزی که می‌فهمد لذت داشتن یک اسباب بازی زیبا به همراه کمی از لذت دیدن کارتون پلنگ صورتی و بی‌نهایتتر از آن، داشتن محبت پدرش را! سیاست یک کودک چهارساله در چارچوب لوس کردن خودش برای پدر رقم می‌خورد تا مگر پدر، فرزندش را از روی زمین بردارد و روی شانه‌هایش بنشاند و بر دست و پای کوچکش بوسه زند! این اتفاق را حتما خودت نیز در زندگی تجربه کرده‌ای! پس کودک چهارساله هم سیاست دارد. سیاستی برای کسب سیمرغ بلورین محبت پدرش! پس سیاسی بازی امثال تو و آدم‌های دور و اطرافمان زمین تا آسمان باسیاست کودک چهارساله فرق می‌کند که از قضا کودک چهار ساله نامه ما، در همین ایامی که جنابعالی در سفرهای کسب جایزه هستید پدرش را به صورت بسیار نامردانه‌ای ترور کردند!

مدعیان اصلی این ترور، به پاس ارمغانی که تو برایشان فرستادی اکنون برایت فرش قرمز پهن کرده‌اند و 'حیوانات طلائی و نقره‌ای' ارزانی‌ات داشته‌اند و برایت تابعیت خودشان را هدیه می‌دهند و تو نیز به شکرانه این همه ایران دوستیشان با کمال افتخار به گرمی دستان سردشان را می‌گیری و برای اعتلا و افتخار سینمای ایران عکس به یادگار می‌گیری! کسانی که به تو نخل و خرس و احتمالاً مجسمه زرین می‌دهند قاتلان پدر کودک چهار ساله بی‌خبر از شهادت پدر هستند! این صحبت من به هیچ‌وجه قصد کمرنگ کردن اعتبار هدایای تو را ندارد و اصلا گوارایت باشد این جایزه‌ها!

اصغر خان! لال شوند کسانی که نمی تواند تحمل کنند سخنت را که گفته‌ای ما ایرانی‌ها صلح طلبیم! اما به نظرت این کودک ۴ ساله جنگ‌طلب است؟ به نظرت کودک چهارساله نامه ما اگر بفهد که در کنار صلح طلبیت نامی از پدرش نبرده‌ای در مورد تو چه فکری خواهد کرد؟ یا اگر بداند کسانی که به تو جایزه داده‌اند از خبر کشته شدن پدرش شادمانند و جشن گرفته‌اند، چه فکری می‌کند؟ اگر کودک چهارساله قصه ما بفهمد که برای جعفر پناهی سینه چاک می‌کنی و دوست داری دختر عریانِ این روزهای یوتیوب و فیگارو به ایران باز گردد و اگر می‌توانست این بار به جای درباره الی ات، درباره گُلی ات را بازی کند، در حالی صدای انفجار خودروی پدرش در سوت و کف گلدن کلوب تو گم شده، تو را چگونه در ذهنش ترسیم خواهد کرد؟ اصغر خان یادم هست ترمه و سیمین را به خاطر دروغ از ایران بردی؛ حیف نیست که کودک چهارساله به خاطر نفرت تو را به ایران راه ندهد؟ جناب فرهادی! می‌دانم که می‌دانی و حتی کودک چهارساله هم می‌داند که برای زنده نگه داشتن نام پدرش نه نیازی به نادرت هست و نه نیازی به سیمینت و نه حتی به ترمه! این شمائید که برای جلب لطف و محبت کودک چهارساله به او نیازمندید! و اگر تو لذت دست دادن با جولی و جایزه گرفتن از مدونا را با نفرت کودک چهارساله عوض می‌کنی، پس شیر و خرس و سیمرغ و نخل و آدمک برا تو! لطف و محبت کودک چهارساله برای من!

پ.ن: این نامه سیاسی نبود! 

محسن اقبال دوست


پ ن : اين پست اصلا براي اون دوستي نبود كه از خوشحال نشدنم درباره فرهادي تعجب نكرد ...


برچسب‌ها: گلدن گلوب, فرهادي, اصغر فرهادي, جدايي ناد راز سيمين, تبريك
شنبه یکم بهمن 1390 |

تهران طهران

سلام

تهران...... نمیدونم چقدر با این غول شهر آشنا هسید ؟چقدر با این کلانشهر در ارتباطید؟چقدر از این شهر بزرگ خوشتون میاد یا متنفرید ...!!!؟؟

چقدر خاطره از این پایتخت شلوغ دارید؟ اصلا اونجا زندگی میکنید؟یا مثل من شهرستانی هستید؟فاصله تون تا تهران چقدره؟نمیدونم...

اما من خودم تو یه شهری زندگی میکنم تقریبا کوچیک ولی مرکز استان و نزدیک تهران . از کوچیکی با تهران آشنا بودم اما نه فقط تو تلویزیون و به واسطه اون بلکه به واسطه خانواده و فک و فامکیلی که تهران داشتیم و گاه رفت و آمد های تفریحی .... خب طبعا چون مسافرتی و تفریحی می رفتیم خاطره خوبی از تهران داشتم . به خاطر افرادش به خاطر بازاراش به خاطر خیابوناش و... تا اینکه ...

تا اینکه یزرگ شدم و خودم تنهایی باری کار های اداری و خرید کتاب و ... سفر های کوتاه داشتن به تهران ... تهران خسته کننده تر شده بود برای من ... شلوغ تر ... کلافه کننده تر و .... دیگه از حالت اون آرمانشهر و مدینه فاضله در اومده بود .. بوی گندش بیشتر حس میشد ...بزرگتر که شدم با آNمهای تهرانی رابطه برقرار کردم ... دیدم مردمش هم  تحت تاثیرش قرار گرفتن... مردمش هم سرد شدن سیمانی شدن اعصابشونم خورد هست ...مهر و عاطفه و محبت نمیفهمن چیه .... البته این رو به این سادگی هم نفهمیدم بلکه بعد شکست ها و دوستی های ناموفق و... به این نتیجه رسیدم که ما شهرستانی ها احساساتمونم با تهرانی ها فرق داره ... مثل اینکه رقت احساسات با غلظت آلودگی هوا  رابطه عکس داره ...

تهران در حق من خیلی بدی کرد... اما همه تهرانی ها هم بد نبودند ... خوب هم بینشون بود ... هنوز کفه منفی خاطراتم از این شهر شلوغ سنگین تر از کفه مثبت نشده بود ...

تا اینکه ...

حدود یک ماه پیش بود آخرین ضربه رو به من زد

تو شهرمون یه رفیق داشتم که با هم میرفتیم بیرون... خوش میگذروندیم ... زیاد نه اما بود.. تنها کسی بود که باهاش دوست بودم ... پسر خوبی بود اما اون تهران رو دوست داشت ... خیلی بیشتر از من .....یک ما و نیم پیش براش یه موقعیتی پیش اومد که رفت تهران زندگی کنه ... رفت ورفت و رفت...دو هفته بود از ش خبر نداشتم . تصمیم گرفتم برم دیدنش .اس ام اس دادم  گفت فردا نیا قرار کوه دارم با کسی .. گفتم خوب زود راه میافتم که منم بیام .. گفت نه تو کلاست نمیخوره ...گفتم خب بالاخره من دارم میام تهران کار دارم ... دو ساعت بعدش زنگ زد که کوه کنسل شده بیا ... رفتم. با هم رفتیم نمایشگاه.. اما اون رفیق سابقم نبود... تهرانیزه شده بود ... البته قبلا هم یک کمی سرد شده بود...اما تهران سرد ترش کرده بود. نمایشگاهی رفتیم که اون میخواست ... اصلا به من توجه نمیکرد .... خیلی ناراحت شدم ... گفتم بهش که شاید روزهای دوستی من و تو داره تموم میشه ...اون هم بدون اینکه خم به ابرو بیاره گفت باشه ... میدونم که اصلا بارش مهم نبودم چون تو شهرمون تنها بود و فقط من رو داشت اما تهران خیلی ها رو داشت و فقط منو نداشت ... تورا نادیدن ما غم نباشد ...... خیلی ساده تر از اونی که فکر می کردم قبول کرد ... والان یک ماه و خورده ای است که خبری از ش ندارم و حتی جواب اس ام اس ها رو نمیده ...

تهران این رفیقم رو هم از من گرفت ....مستقیم یا غیر مستقیم

کم کم داره کفه خاطرات بد من از تهران سنگین میشه... اما اگر نبودن بعضی آدمها کلا تهران رو تکفیر میکردم ...

این جهنم بزرگ رو....

پنجشنبه یکم دی 1390 |

سه داستان استيو جابز در مراسم فارغ التحصيلي دانشگاه استنفورد

من امروز خیلی خوشحالم كه در مراسم فارغ‌التحصیلی شما كه در یكی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس مي‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز مي‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است. 


اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است: 
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج رید ترك تحصیل كردم ولی تا حدود یك سال و نیم بعد از ترك تحصیل به دانشگاه مي‌آمدم و مي‌رفتم و خب حالا مي‌خواهم برای شما بگویم كه من چرا ترك تحصیل كردم. زندگی و مبارزه‌ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیكی من یك دانشجوی مجرد بود كه تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد كه یك خانواده مرا به سرپرستی قبول كند. او شدیداً اعتقاد داشت كه مرا یك خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول كند و همه چیز را برای این كار آماده كرده بود. 

یك وكیل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینكه بعد از تولد من این خانواده گفتند كه پسر نمی خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. این جوری شد كه پدر و مادر فعلی من نصف شب یك تلفن دریافت كردند كه آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول كنند یا نه و آنان گفتند كه حتماً. مادر بیولوژیكی من بعداً فهمید كه مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نكرده است. مادر اصلی من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا كند تا اینكه آن‌ها قول دادند كه مرا وقتی كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. 

اینگونه شد كه هفده سال بعد من وارد كالج شدم و به خاطر این كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود دانشگاهی را انتخاب كردم كه شهریه‌ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج مي‌كردم بعد از شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فایده‌ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ای كه مي‌خواهم با زندگی چه كار كنم و دانشگاه چگونه مي‌خواهد به من كمك كند نداشتم و به جای این كه پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج كنم ترك تحصیل كردم ولی ایمان داشتم كه همه چیز درست مي‌شود. 

اولش كمی وحشت داشتم ولی الآن كه نگاه مي‌كنم مي‌بینم كه یكی از بهترین تصمیم‌های زندگی من بوده است. لحظه‌ای كه من ترك تحصیل كردم به جای این كه كلاس‌هایی را بروم كه به آن‌ها علاقه‌ای نداشتم شروع به كارهایی كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و كف اتاق یكی از دوستانم مي‌خوابیدم. قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس مي‌دادم كه با آن‌ها غذا بخرم. 

بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روی مي‌كردم كه یك غذای مجانی توی كلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوی و ابهام درونی‌ام در راهی افتادم كه تبدیل به یك تجربه‌ی گران بها شد. كالج رید آن موقع یكی از بهترین تعلیم‌های خطاطی را در كشور مي‌داد. تمام پوستر‌های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی مي‌شد و چون از برنامه‌ی عادی من ترك تحصیل كرده بودم، كلاس‌های خطاطی را برداشتم. 

سبك آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت مي‌بردم. امیدی نداشتم كه كلاس‌های خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن كلاس‌ها موقعی كه ما داشتیم اولین كامپیوتر مكینتاش را طراحی مي‌كردیم تمام مهارت‌های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیكی مكینتاش استفاده كردم. مك اولین كامپیوتر با فونت‌های كامپیوتری هنری و قشنگ بود. 

اگر من آن كلاس‌های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مك هیچ وقت فونت‌های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون كه ویندوز طراحی مك را كپی كرد، احتمالاً هیچ كامپیوتری این فونت را نداشت. خب مي‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه مي‌كند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه مي‌كند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها مي‌شود. این یادتان نرود شما باید به یك چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است كه هیچ وقت مرا نا امید نكرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد كرده است. 

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شكست است: 
من خرسند شدم كه چیزهایی را كه دوستشان داشتم خیلی زود پیدا كردم. من و همكارم «وز» شركت اپل را درگاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی كه من فقط بیست سال داشتم شروع كردیم ما خیلی سخت كار كردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یك شركت دو بیلیون دلاری كه حدود چهارهزار نفر كارمند داشت. 

ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه كرده بودیم؛ مكینتاش. یك سال بعد از درآمدن مكینتاش وقتی كه من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شركت اخراج كرد. چه جوری یك نفر مي‌تواند از شركتی كه خودش تأسیس مي‌كند اخراج شود؟ خیلی ساده. شركت رشد كرده بود و ما یك نفری را كه فكر مي‌كردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شركت داشته باشد استخدام كرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش مي‌رفت تا این كه بعد از یكی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شركت من با او اختلاف پیدا كردم و هیأت مدیره از او حمایت كرد و من رسماً اخراج شدم. 

احساس مي‌كردم كه كل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم كه چه كار باید بكنم. من رسماً شكست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیكان ولی نبود ولی یك احساسی در وجودم شروع به رشد كرد. احساسی كه من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع كردن از نو. 

شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یكی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبكی یك شروع تازه جایگزین شده بود و من كاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یك شركت به اسم نكست تأسیس كردم و یك شركت دیگر به اسم پیكسار و با یك زن خارق العاده آشنا شدم كه بعداً با او ازدواج كردم. 

پیكسار اولین ابزار انیمیشن كامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد كه الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریك سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شركت اپل نكست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تكنولوژی ابداع شده در نكست انقلابی در اپل ایجاد كرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع كردیم. 

اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ كدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود كه به یك مریض مي‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما مي‌كوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی كه باعث شد من در زندگی ام همیشه در حركت باشم این بود كه من كاری را انجام مي‌دادم كه واقعاً دوستش داشتم. 

داستان سوم من در مورد مرگ است: 
هفده ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی كنید كه انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یك روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی كه توی آینه نگاه مي‌كنم از خودم مي‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم كارهایی را كه امروز باید انجام بدهم، انجام مي‌دهم یا نه. 

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من مي‌فهمم در زندگی ام به یك سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این كه بالآخره یك روزی خواهم مرد برای من به یك ابزار مهم تبدیل شده بود كه كمك كرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شكست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. 

حدود یك سال پیش دكترها تشخیص دادند كه من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود كه مرا معاینه كردند و یك تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم كه لوزالمعده چی هست و كجای آدم قرار دارد ولی دكترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دكتر به من توصیه كرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه كنم. منظورش این بود كه برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی كه در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بكنم. 

این به این معنی بود كه برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب روی من آزمایش اپتیك انجام دادند. آن‌ها یك آندوسكوپ را توی حلقم فرو كردند كه از معده‌ام مي‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام مي‌شد. همسرم گفت كه وقتی دكتر نمونه را زیر میكروسكوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه كردن كرد 

چون كه او گفت كه آن یكی از كمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد كه بمیرد حتی آن‌هایی كه مي‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه‌ی ما ست. 

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنه‌ها را از میان بر مي‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز مي‌كند. یادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید. 

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند و از همه مهمتر این كه شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید. 

موقعی كه من سن شما بودم یك مجله‌ی خیلی خواندنی به نام كاتالوگ كامل زمین منتشر مي‌شد كه یكی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود كه موقعی كه هیچ خبری از كامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست مي‌شد. شاید یك چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این كه گوگل وجود داشته باشد. 

در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از كاتالوگ كامل زمین را منتشر كردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یك عكس از صبح زود یك منطقه‌ی روستایی كوهستانی بود. از آن نوعی كه شما ممكن است برای پیاده روی كوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عكس نوشته بود: 

stay hungry stay foolish 

این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی كه آخرین شماره را منتشر مي‌كردند 

stay hungry stay foolish 

این آرزویی هست كه من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست كه برای شما مي‌كنم.

سه شنبه نوزدهم مهر 1390 |

زرنگ باش گيج نباش خنگ نباش


 مرحوم حاج اسماعیل دولابی  از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.  

آن مرحوم می فرمایند:پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند ...

یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد

هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم

آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد

ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد

زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش

شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش

نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن

خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

دوشنبه چهارم مهر 1390 |

باز هم نيمه شعبان شد....

نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست

دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست


نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی

هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست


نیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیع

که شهر ما نه مُهیای گامهای تو نیست


نیا نیا گل نرگس به آسمان سوگند

قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست


نیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاه

کسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیست


نیا نیا گل نرگس بدان و آگه باش

که جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیست



نیا نیا گل نرگس که چون علی تنها

به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست


نیا نیا گل نرگس به مجلس ندبه

که ندبه ، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیست


نیا نیا گل نرگس دعای عهد کجاست؟

نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست


نیا نیا گل نرگس به جان تشنه عشق

دعا دعای ظهور است ولی برای تو نیست

 

نیا نیا گل نرگس سقیفه ها برپاست

ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست

 

نیا نیا گل نرگس به مادرت زهرا

کسی برای شهادت به کربلای تو نیست


نیا نیا گل نرگس نیا به دعوت ما

هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست


نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا

برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست


پي نوشت:در همين رابطه گل پري جون رو هم بخونيد

جمعه بیست و چهارم تیر 1390 |

پيوند ها

دوزخ پايتخت

كدام برزيل ؟ كدام آرژانتين؟

وبلاگ فارغ التحصيلان روانشناسی باليني 85

يادداشت هاي يك دانشجوي پزشكي

بروبچه های با حال ریاضی

پس از طوفان

گروه جهادي دانشجويي دانشگاه سمنان

حرف هاي دل

يكي از دوستان

بشير رضاپور

نيوشاي خرد

امين پيام

تالار بزرگ تهران ديتا

سكوت (سيد جعفر حسيني)

قضیه(خاطرات ومخاطرات بچه های دانشگاه سمنان)

دانشجویان برق88 دانشگاه سمنان

چند لحظه سکوت...

يك فنجان چاي داغ

يك عدد من

پاييز السلطنه

شازده كوچولو

چكاوك

خودنويس

سبو

نايب

انار

قالب وبلاگ

امکانات جانبي

RSS 2.0

Search Engine Optimization

Design By ParsTheme