تبليغاتX
کتیبه

کتیبه
نوشته های یک جوان

کتیبه


katibe2@yahoo.com

» دی 1388
» آذر 1388
» آبان 1388
» مهر 1388
» شهریور 1388
» مرداد 1388
» تیر 1388
» خرداد 1388
» اردیبهشت 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» دی 1387
» آذر 1387
» آبان 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» تیر 1387
» اردیبهشت 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آبان 1386
» مهر 1386
» شهریور 1386
» مرداد 1386
» روانشناسی
» عمومی
» اجتماعی

» درباره وقایع اخیر عاشورا در تهران!!!
» علی اکبر (ع)
» قافله ی عشق در سفر تاریخ
» سلام بر روی خداوند...
» بگو دعا نكنند
» خرم آن روز....
» كوري
» از خدا شرم كردم
» سياست
» صمیمیت

درباره وقایع اخیر عاشورا در تهران!!! دوشنبه هفتم دی 1388

سلام دوستان

کی گفته تو این مملکت آزادیه؟ آزادی بیانه؟ من حرفهام مدتی بود تو دلم مونده بود میترسیدم به کسی بگم . میتر سیدم به عقب ماندگی متهم بشم . میترسیدم بگن تو که تو شهرستانی و خبری نیست این حرف ها رو میزنیمیترسیدم اداره اطلاعات سبز ها منو به عنوان بسیجی محکوم کنند . میترسیدم بگم مسلمونم ...

اما این وقایع اخیر تهران و وشعر زیبای آقای قزوه بهانه شد که این مطالب رو بگم . آقا یون و خانمها خواهش میکنم . این شعر رو در ادامه مطلب به طور کامل بخوانید . زیاده ولی به اندازه چند دقیقه وبگردی زمان نمی بره
والسلام علی من اتبع الهدی

آن روزها

هر وقت پرده خوان
از نقل شاهنامه و سهراب مي گفت
به كربلا كه مي رسيد
نقل علي اكبر مي خواند و مي گريست
حتي گاهي قوّال با شمشير
مي زد به پهلوي خود
حالا به جاي قاسم و عباس
دارند روضة سهراب مي خوانند
به جاي رقيه
دارند روضة ندا را فرياد مي كنند...
اين نقل
نقل پرده دران است
بزن به طبل لجاجت طبّال
كه مير بي بي سي
امشب به كربلا وارد مي شود
از در پشتي
بزن به طبل لجاجت طبّال
كه شيخنا مي رسد به كربلاي مجازي
از راه اينترنت
از راه اعتمادالسلطنه
عمّه ببين به كربلا
اين همه موبايل هاي دوربين دار آمده
عمه ببين كه علم ها خوني است
و ميكروفون ها خوني
و صداها خوني
شايد به اشتباه
دو حسين آمده اند اينجا
جوانان بني هاشم بياييد


ادامه مطلب

علی اکبر (ع) شنبه پنجم دی 1388

سلام

خلاصه بگم حوصله ای برای طولاینی کردن صحبت ندارم .گاهی میشه آدم با بعضی ار معصومین و امامان بیشتر ارتباط برقرار میکنه . امام حسین (ع) و علی اکبر (ع) در روز عاشورا بدجوری حال منو تحت تاثیر قرار میدهند . از بس که مصیبت عظم هست .

آجرک الله یا صاحب الزمان

به نام عشق

«قتل الله قوماْ قتلوک»

...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را

معنی جمله در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید

زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد

رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه

گفت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون

به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است

بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی

پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است

آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست

دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری

داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای

به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد

از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا

آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید

با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری

ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است

یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای

چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم

هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...


*پس نوشت: جایی خواندم که روزی در کودکی شهزاده علی اکبر(ع) از پدر انگور خواستند و البته فصل این میوه نبود امام دست در ستون مسجد بردند، و با معجزه ای خوشه انگوری به فرزند خود دادند و فرمودند:خدا آن روز را نیاورد که تو از من چیزی بخواهی و من...



قافله ی عشق در سفر تاریخ جمعه چهارم دی 1388

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... این سخنی است كه پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.

 ... و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند . آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است ، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است ، و اگر نبود باب توبه ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است ، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان ، در این برهوت گمگشتگی وا می ماند .

اكنون هنگام آن است كه در قافله امام ، صف اصحاب عاشورایی از فرصت طلبان ابن الوقت و بادگرایان جدا شود، چرا كه دیگر همه می دانند كوفه در تسخیر ابن زیاد است .از كوفه نسیم مرگ می وزد، نسیمی كه بوی خون گرفته است... اما هنوز راه های بازگشت مسدود نیست و بیابان ، وادی حیرتی است كه از اختیار انسان تا جبروت حق گسترده است . برای آنان كه دل به امام نسپرده اند، این وادی ، عرصه بی فردای دهشتی طاقت فرساست . اما برای اصحاب عاشورایی امام عشق ... آنها دركوی دوست منزل گرفته اند واینچنین ،از زمان و مكان و جبر واختیار گذشته اند ...

درمنزلگاه "زباله" ، امام حسین(ع) كاروان را گردآورد و عهد خویش را از آنان برداشت و آنان را به اختیارخویش واگذاشت كه بروند یا بمانند . آمده است كه در اینجا مردم با شتاب از كنار او پراكنده شدند و رفتند و جز همان اصحاب عاشورایی ـ كه می شناسی ـ دیگر كسی با او نماند .

ای دل! تو چه می كنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار كه تو را از حسین جدا كند ! این چه اختیاری است كه برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده حق نهاد ؟ ای دل! نیك بنگر تا قلاّده دنیا ا برگردنشان ببینی و سررشته قلاّده را ، كه در دست شیطان است

‌حربن یزید نیز با هزار سوار از راه رسید ، سراپا پوشیده در سلاح ، تا آنجا كه جز چشمانش دیده نمی شد . امام پرسید : «كیستی ؟» و حر پاسخ گفت :« حُربن یزید » امام دیگر باره پرسید: « با مایی یا بر ما ؟» و حر پاسخ گفت :« بل علیكم » آنگاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید ، بنی هاشم را فرمود كه سیرابشان كنند ؛ خود و اسبانشان را .
این حسین است ، سرسلسله تشنگان ، كه دشمن راسیراب می كند... اما هنوز ، گاه آن نرسیده است كه غزل تشنه كامی كربلاییان را بسراییم...
آنچه حُر را در دستگاه بنی امیه نگه داشته ، غفلت است ... غفلتی پنهان . شاید تعبیر « غفلت در غفلت » بهتر باشد ، چرا كه تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خویش تذكر پیدا كند . هر انسانی را لیله القدری هست كه در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حُر رانیز شب قدری اینچنین پیش آمد ... «عمربن سعد » را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد .اگر باب یا لیتنی كنت معكم هنوز گشوده است، چرا آن باب دیگر باز نباشد كه : لعن الله امه سمعت بذلك فرضیت به ؟  حرگفت : « من از آنان كه برای شما نامه نوشته اند نیستم . ما مأموریم كه از شما جدا نشویم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبید الله بن زیاد برده باشیم .» امام فرمود : « مرگ از این آرزو به تو نزدیك تر است .» و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسب ها نهند و زنان و كودكان را در محمل ها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند . این سخن در بسیاری از تواریخ آمده است ، اما به راستی آیا امام قصد مراجعت داشته اند ؟ هر چه هست ،در اینكه لشكریان حر تاخته اند وبر سر راه او صف بسته اند ، تردید نیست. امام می فرماید : « ثكلتك امك! ما ترید مِنّی؟ ـ مادرت در عزای تو بگرید، از من چه می خواهی ؟ » آنچه حر بن یزید در جواب امام گفته ، سخنی است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشیده است . روزنه ای از نور است كه به سینه حُر گشوده می شود و سفره ضیافتی است كه عشق را به نهانخانه دل او میهمان می كند. حُر گفت :« هان والله ! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می آورد ، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار می گشودم . كائناً ما كان : هر چه باداباد... اما والله مرا حقی نیست كه نام مادر تو را جز به نیكوترین وجه بر زبان بیاورم .»

آنگاه حُر چون دید كه امام بر قصد خویش سخت پای می فشارد و نزدیك است كه كار به مجادله بینجامد، از امام خواست كه راهی را میان كوفه و مدینه در پیش گیرد تا او از ابن زیاد كسب تكلیف كند ، راهی كه نه به كوفه منتهی شود و نه به مدینه بازگردد. در بعضی از تواریخ هست كه حُر بن یزید در ادامه این سخن افزوده است: « همانا این نكته را نیز هشدار می دهم كه اگر دست به شمشیر برید و جنگ را آغاز كنید ،بی تردید كشته خواهید شد.» و امام در پاسخ او فرموده است:« آیا مرا از مرگ می ترسانید، و مگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است؟ شأن من ، شأن آن كس نیست كه ازمرگ می ترسد. چقدر مرگ در راه وصول به عزت و احیای حق، سبك و راحت است! مرگ در راه عزت ، نیست مگر حیات جاوید و حیات با ذلت ، نیست مگر موتی كه نشانی از زندگانی ندارد .‌آیا مرا از مرگ می ترسانی ؟ هیهات ، تیرت به خطا رفت و ظنی كه درباره من داشتی به یأس رسید . من آن كسی نیستم كه ازمرگ بترسم ، نفس من بزرگتر از آن است و همتم عالی تر از آن كه از ترس مرگ زیر بار ظلم بروم ومگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است ؟ مرحبا بركشته شدن در راه خدا ، اگر چه شما بر هدم مَجد من و محو عزت و شرفم قادرنیستید و اینچنین، مرا از كشته شدن ابایی نیست .»

حُرّ بن یزید نیز با سپاهش ... عجبا آنان نماز را با امام به جماعت می گزارند ! اگر او را در نماز به مقتدایی پذیرفته اند ، پس دیگر چه داعیه ای بر جای می ماند؟


سلام بر روی خداوند... یکشنبه بیست و نهم آذر 1388

آخر ذی الحجه، علم و کتل های تکیه را برپا می کنیم. آب و جارو، آماده ردنظرفها برای ده شب عزاداری. چند روز مانده به محرم باید شروعکنیم به تمرین تعزیه ای که هرساله از شب اول محرم اجرا می شود. مشکل هم درست از همین نقطه آغاز میشود . از همین لحظه ی انتخاب « نقش ».

شمشیرو لباس و کلاهخود سبز ها را میریزند اینطرف. لباس و ادوات قرمز ها هم آنطرف. منتظر انتخاب. در تعزیه ی کربلا سیاهی لشکر یا نقش میانی صلا وجود ندارد . فقط دوجور نقش: «شبیه حسین و شبیه یزید»

. اگر این نشدی یعنی آن یکی هستی

یک دایره است آن وسط. همه ایساده اند به تماشا دور تا دور . در تعزیه همه چیز شفاف میشود . پشت صحنه ای نیست. پشت سبز ها هم نمیشود قایم شد . وقتی دلت، وقتی لباس روحت قرمز است نور افکن ها که کار بیفتد، همه میبینند چکاره هستی!

در همه ی تاریخ آدمهای مثل ما زیر آبی رفتند . آن پشت و پستوها قایم شدند . جوری که درست معلوم نشود اهل کدام هستند تا هم از این ور بخورند هم از آن ور. بعد یک دفعه یک بیابان بی آبو علف پیدا شد که عادلات همه را ریخت به هم .جای قایم شدن نداشت . حالا انگار کن مثل زهیر هی راه قافله ات را کج کنی  و از بی راهه ها بروی تا به کاروان  امام حسین علیه السلام برخورد نکنی .بالاخره چی؟ بیابان مگر چقدر جای فرار دارد ؟

بالاخره میفرستند دنبالت : «زهیر! تصمیم ات را بگیر» . انگار کن بروی لای سپاه یزید و توی خیمه ها قایم شوی، صدایت میکنند: «حر !تصمیمت را بگیر.» بد تر از همه آن شب که چراغها را خاموش می کنند . و در دل تاریکی می گویند : »این شب و این بیابان، تصمیمت را بگیر.«

عاشورا اگر این»تصمیمت را بگیر » را نداشت ، خیلی خوب بود. هرچهقدر که میخواستند ما گریه مبکردیم و به سرو سینه میزدیم . ضجه و فغان و اندوه. ولی موضوع این است که ازهمان  صبح عاشورا که خورشید در می آید. همه ی ذرات دور و بر آدم داد میزنند » تصمیت را بگیر ».

حالا انگار کنیم ما لباس سبز و برقع سبز و همهجی را سبز برداشتیم  و ایستادیم این طرف. چی صدایمان کنند ؟» شبیه حسین»؟

اصل گرفتاری،اصل دروغ همین جاست . کجای ما شبیه حسین است؟ وقتی که رنگ روح ما قرمز است ، حالا حتی نیمه قرمز(اُمَّهً اَسَرَجَت وَ اَلجَمَت و تَنَقَّبَت!) گیریم که لباس سبز بپوشیم، نور افکن ها مارا لو خواهند داد .

در زیارت نامه نوشته : حسین علیه السلام صورت خداوند است ، وجهُ الله. چه شباهتی بین ما و صورت خداوند است؟ » کریم»هستیم یا »رحیم»یا»علیم» یا دست کم اش »رئوفٌ بالعِباد»؟

ما چه جور سنخیتی با آن روح بزرگ داریم؟این است که هر سال آخر ذی الحجه همه مینشینیم و عزا میگیریم که چه کنیم . دور تا دور صحنه ی دایره ای مینشینیم و خیره به لباسها گریه میکنیم .

تاکی؟تا هلال ماه محرم در می آید . بعد یکهو یه چیزی یادمان می آید  یا شاید یادمان می آورند . به ما میگویند : »عشق هم خیلی کار ها میکند، این را یادتان رفته؟»به ما می گویند: »عشق آدم را شبیه معشوق میکند،÷ارسال که بهتان گفتیم». به ما میگویند: »محبت آخر آخرش به سنخیت می رسد، به شباهت».

به ما میگویند خدا نقاشی اس خیلی خوب است . رنگ روحتان را عوض میکند رنگتان میکند ( صِبغَةَ اللهِ و مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صبغةً ).

یکهو همه چی یادمان می آید. همان طعم پارسالی می آید زیر زبانمان. گُر میگیریم ، همان جور که از عشق گُر میگیرند . لباس های سبز را میپوشیم. میرویم روی صحنه و داد میزنیم: »سلام بر روی خداوند».


1- این مطلب با کم تاخیر برای اول محرم گذاشته شده.

2- سعی میکنم تو این مدت محرم بیشتر آپ کنم . دوستانی که مشتاقند بیشتر سر بزنند .

3 -این متن و متن قبلی از خانم فاطمه شهیدی است

4 -موفق باشید ،التماس دعا
یاعلی،یاعلی


بگو دعا نكنند سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388

●گفتي ما بچه هايمان را صدا ميكنيم ، شما بچه هايتان را صدا كنيد .

ما زنهايمان را مي آوريم ، شما هم زن هايتان را بياوريد.

ما مي آئيم ، شما بيائيد.

ما مي ايستيم اين طرف ، شما آنطرف.

ما ميگوئيم خدا ، شما ميگوئيد خدا.

ما ميگوئيم هركي راسته ، بماند.

شما ميگوئيد هركي ناراسته ، عذاب اورا بگيرد.

يادت هست اين حرفها را؟ خب اگر يادت هست پس كجايند؟ كجايند بچه هايتان؟

كجايند زن هايتان؟ شما همين قدر هستيد؟ ملّتتان پنج نفره است؟ ما چشمهايمان عوضي ميبيند يا راستي راستي پنچ نفريد؟

طرف مارا نگاه كن! تا چشم ميبيند آدم ايستاده. هرچي نصراني بوده آورديم. فقط چندتاصف پيرمرد داريم ، چه برسد به زن و بچه.

حالا لااقل بگو اين مردمت اقلا بيايند جلوتر! بگو بيايند زير ان درخت روبرويي تا همديگر را ببينيم.

●اسقف ما ميگويد: ترا به روح عيسي مسيح، بگو آن دوتا بچه دست هاايشان را بياورند پايين. بگو آن خانم از زمين بلند شود.بگو آن بلند بالا كه شان به شانه ات ايستاده، نگاهش را از آسمان بگيرد.

اسقف ما مي گويد: اين هايي كه من صورتهايشانرا مي بينم، اگر نفرين كنند، نسل ما از زمين بر مي افتد.

ميگويد:«ما تسليميم»


`پي نوشت: ميدونم خيلي ديره ولي به مناسبت بيست و چهارم ذي الحجه روز مباهله!


» ,وبلاگ دانشجویان روانشناسی
» بروبچه های با حال ریاضی
» پس از طوفان
» گروه جهادي دانشجويي دانشگاه سمنان
» حرف هاي دل
» يكي از دوستان
» بشير رضاپور
» سبو
» نيوشاي خرد
» امين پيام
» تالار بزرگ تهران ديتا
» صفير قلم
» سكوت (سيد جعفر حسيني)
» خودنويس
» انار
» قضیه(خاطرات ومخاطرات بچه های دانشگاه سمنان)
» چند لحظه سکوت...
» قالب وبلاگ
RSS 2.0
PageRank

Designed By ParsTheme