نوروز1390
يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر اليل و النهار
يامحول احول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال
يك شاخه رز سفيد تقديم تو باد
رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد
تنها دل ساده ايست دارايي ما
ْآن هم شب عيد تقديم توباد
يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر اليل و النهار
يامحول احول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال
يك شاخه رز سفيد تقديم تو باد
رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد
تنها دل ساده ايست دارايي ما
ْآن هم شب عيد تقديم توباد

سلام
اولا بايد به عرض تمام دستهايي كه به اين وبلاگ سر ميرند به اميد اينكه آپ كرده باشم معذرت خواهي كنم(هرچند كمند ولي مهم و محترمند )آقايون و خانمها عذر تقصير!!!
دوما از تمام دوستايي كه آپ كردند و من نرسيدم بهشون سر بزنم و حد اقل كامنتي بذارم معذرت ميخوام.
چند وقت بود كه در گير درس بودم و مثلا امتحان كنكور و نرسيدم كه بيام بعدشم وارد يه كاري شدم كه قسمت اعظم وقتمو ميگيره . هرچند مرتبط با رشته و درآمد زا نيست ولي از بيكاري بهتره
بعدشم حرف بود اما حوصله اش نبود .
اما اين روز ها كه روز هاي آخر اسفند هست اومدم يه چيزي بگم . من نميدونم شما با شنيدن اسن عيد نوروز به ياد چي مي افتيد؟ يا قبلا به ياد چي ميافتاديد . من يادم مياد كوچيك كه بوديم و مدرسه ميرفتيم . عيد برامون حكم يه تابستون كوچيك رو داشت . يه تعطيلات زياد كه ميتوني توش مشق ننويسي . كيفت رو بذاري يه كنار و به مقدار معتنابهي تلويزيون ببيني(فرقي نميكرد رنگي يا سياه و سفيد ، با دو شبكه يا هشت شبكه) همين حس رهايي خيلي با حال بود . روزهاي آخر اسفند رو ميشمرديم ميگفتيم سه هفته مونده تاعيد . روز هاي آخر سر و كله ميشكونديم كه زودتر پيك بهاريمونو بدن و بريم خونه ... آخ كه چه روزهايي بود ...كمتر كسي هست كه هم سن و سال ما باشه و با شنيدن اينها آهي نكشه ....
من از كوچيكي هم اهل خريد نبودم زياد از خريد عيد و ازدهام خوشم نمي اومد هيچ سالي هم عيد نميرفتيو مسافرت فقط روز دوم عيد با ماشين پيكان داييم كه اون موقع مجرد بود 6-7 نفري ميرفتيم تهران ديدن اقوام و دو روز بعد برميگشتيم . اما ... اما اون روزها حال و هواي خودشو داشت ....
تا اينجاي مسئله چيز قابل عرضي نبود. اما سخن اصلي من اينه كه آيا شما هم مثل من شده ايد؟ چيز هايي كه قبلا خوشحالتون ميكرده الآن براتون بي مزه شده؟ الآن از رسيدن عيد خوشحال ميشيد؟ چند مرتبه تقويم رو باز كرديد ببينيد كه چند روز مونده به عيد؟
من چندين ساله كه از عيد لذتي نميبرم . اگه راستشو بخواين يه جورايي غمناك ميشم و بغض گلومو ميگيره . نمي دونم واسه چي ناراحت ميشم . يه قسمتيش براي ياد آوري اين چيز هايي هست كه گفتم و الآن خوشحالم نميكنه و قسمت ديگرش غم بزرگ شدنه...
درست چيزي كه باعث ميشد تا چند سال پيش به خاطرش خوشحال بودم . خوشحال بودم كه ديگه نه ساله نيستم و با افتخار ميگم ده ساله ام ...
اما الان ميترسم ... شايد بيشتر از ترس غمگين ميشم بگم كه بيست و سه ساله ام....
هر عيد غصه ام ميكيره كه يك سال پير تر شدم . يك سال ديگر هم گذشت . درست مثل يك بازي... شايد بياييد بگيد كه تو ديگه چقدر نا اميد هستي ... ولي واقعيته كسي ميتونه انكار كنه؟
هرچقدر اين روزها سعي ميكنم خوشحال تر و مهربون تر بشم ولي نميشه ؟ كار بدتر ميشه . فكر ميكنم كه دهه هشتاد هم گذشت .
نميدونم عيب از ماست يا زمونه ؟
الآن هم بچه مدرسه اي ها خوشحالن؟
بگذريم . معلوم نيست تا عيد يه بار ديگه بيام يا نه .
پس اگر و فقط اگر نيومدم
عيدتون مبارك