اوج خلاقیت در پروسه­ی آفرینش هنری آنجاست که از مقداری ابر، یک قیچی و اندکی رنگ، عروسکی بسازی و چنان حرکتش بدهی و بجایش صحبت کنی، که همین چندگرم ابر برایت "شخصیت" پیدا کند. و این هنر دو هنرمند محبوب تمام هم­نسلان من است: آقایان "ایرج طهماسب" و "حمید جبلی". فارغ از هر جنسیت، طبقه و ایدئولوژِی، عروسک­های خلق شده این دو چهره محبوب، نوستالوژی به خصوص همه­ی ما دهه شصتی­ها هستند. در مجموعه اخیر امسال (کلاه قرمزی 91) در کنار چند کاراکتر آشنا، چند عروسک جدید نیز برای ایجاد تنوع به برنامه اضافه شدند. در این میان عروسکی با نام "آقای همساده" موفق به کسب مقبولیت خاصی شده تا آنجا که با شرکت در همین چهار اپیزود کوتاهش توانست طرفداران بی­شماری یافته و حتی در فضای مجازی تعدادی وبلاگ و صفحه اختصاصی به نامش ثبت شود. جالب است؛ مقداری ابر و پارچه و این همه طرفدار! براستی چرا؟

اولین نکته شاید طراحی چهره بسیار آشنا همراه با انتخاب لهجه­ای خاص و کمتر شنیده شده برای این کاراکتر باشد. لهجه­ی شیرازی با صداپیشگی آقای "محمد بحرانی". لهجه­ای که شاید برای پخش در این برنامه از طریق رسانه ملی، کمترین حاشیه­ای را به خود اختصاص بدهد. آنهم با درنظر گرفتن حساسیت­های بسیار بالای مثلا استفاده از لهجه­های ترکی یا کردی و یا حتی شمالی در این سری برنامه­ها؛ شاید این اولین نکته­ی خلاقانه ساخت این کاراکتر باشد. با این تصور قالبی که شیرازی­ها در میان عموم مردم ایران، همچون سایر قومیت­ها دارای تعاریف خاص خود هستند. اما با نگاهی دقیق­تر به این انتخاب، به مفهوم وسیع­تر "فارس" می­رسیم: یک کاراکتر کاملا ایرانی. به طبع نگاه­های حساس، دقیق­تر خواهند شد و در این میان شباهت­هاست که بسیار تاثیرگذار است و همین شباهت­هاست که این عروسک کوچک را تا این حد محبوبیت می­بخشد. مردی پابه سن گذاشته، کوتاه قد، اندکی چاق و طاس. با سبیلهایی اصلاح کرده و لباسی کاملا موجه. کمتر بیننده­ای می­توان یافت که مابه­ازای حداقل چهره­­ای برای این عروسک در میان اطرافیانش سراغ نداشته باشد!

نکته­ی بعدی تاکید بر "تعریف کردن خاطره" است. یعنی همان تاکید بسیار زیاد مردم ایران بر "ادبیات شفاهی" خود. به شکلی که در هر اپیزود پای تعداد زیادی خاطره از زبان کاراکتر موردبحث می­نشینیم. اما در بازبینی مجدد مجموعه به نکات مهمتری برمی­خوریم. شاید اصلی­ترین ویژگی آقای همساده، در نحوه وارونه تعریف کردن احساسی خاطره­ها باشد. یعنی مهم­ترین نکته بررسی این کاراکتر پرداختن شاد و  غیرمعمول حوادث دردناک و تلخ است. تا آنجا که وقتی در مقابل تعجب بسیار زیاد آقای مجری و سایر کاراکترهای عروسکی مجموعه قرار می­گیرد، از انکار این احساسات دردناک زندگی خویش خبر می­دهد: «زندگی ما سرشار از خاطرات شیرین و لذت­بخش بوده!» این احساس عجیب مازوخیستی برای یک برنامه عروسکی با محوریت مخاطبان کودک، تا آنجا شگفت­آور است که خواه ناخواه مفهوم "درماندگی آموخته شده"( Learned helplessness) به ذهن متبادر می­شود. نوعی افسردگی با تعریف علمی: «شرایطی که در آن فرد بر طبق تجربیات گذشته به این نتیجه می رسد که رویدادهای ناگواری اتفاق خواهند افتاد اما برای جلوگیری از وقوع آن کاری نمی تواند انجام دهد. نتیجه این باور، نافعالی، کاستی های شناختی و نشانه های دیگری است که به افسردگی شباهت دارند.»(هیلگارد)

تنها نکته متمایز استفاده از مکانیسم دفاعی "انکار" بصورت غلو شده است که به کاراکتر بار مضحک و خنده­دار می­دهد تا از خلال این طنازی بیننده حسی تلخ و ناخوشایند در درونش حس کند. یعنی این سئوال اساسی که به طور یقین هدف طراحان خلاق این برنامه بوده است: "آیا این فلانی نیست؟" به عبارتی جسورانه­تر "آیا این من نیستم؟"

روان ایرانی هروزه، با هجوم اخبار منفی، تلخ و اسفناک همچون توپهای متعددی که در مسابقه فوتبال به سوی دماغ آقای همساده شوت می­شوند، چنان بمباران و واکسینه می­شود که تنها به "خنده" پناه می­برد و از این مکانیسم ساده به "بی­خیالی" مفرط می­رسد. تا آنجا که صفات معمول در تمام زبان­ها و فرهنگ­ها رنگ می­بازند. نمونه­ی آشنایش در زبان کوچه و بازار، استفاده مکرر از صفاتی همچون "وحشتناک" برای رفتار و احساسات بی­نظیر و لذت­بخش برای عموم است. و برعکس صفات مثبتی همچون "پاکی" در بسیاری توصیفات معنای کاملا متضادی می­دهند. حال وقتی به صورت داستانی غلو شده از زبان یک کاراکتر عروسکی، با لهجه بیان می­شوند، صفات "داغان" و "له" کاملا دلبخواه و لذت­بخش می­شوند: «خوشحالم، خیلی خوشحالم. داغونما، لهم از خوشحالی!» در عوض حتی "مناظر فرحبخش طبیعت" با تنالیته غمگین، بسیار لج­درآر، تکراری و اعصاب خوردکن روایت می­شوند: «به قدری این لحظات فرحبخش و تلخ بود که داغون شدم!»

چکیده مطلب: وارونگی هنرمندانه برای تلنگری ماهرانه در قامت یک عروسک معمولی به مردمی که این روزها به شدت از "طبیعت معمول انسانی" خود جدا افتاده­اند. البته بحث درباره­ی بعضی از موتیف­های این شخصیت بالاتر از این حرفهاست! در پرداخت سه خاطره در اپیزودهایی جداگانه، هرآنجا که روال امور منطقی، مناسب و خواستنی به نظر می­رسد، کاراکتر موردنظر با بیان این ضرب­المثل معروف ایرانی به این شکل: «ولی میگن گر زحکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری!» در چشم به هم­زدنی آنچنان در خاطره­اش، اوضاع بهم­ریخته و نابسمان می­شود که تمام کاراکترهای موجود در صحنه به صورت محسوس به خود می­لرزند...

قطعا جای بحث بسیار بیشتر است اما این قلم نیز تنها به همین تلنگر کوتاه بسنده می­کند!

 

 

منبع : http://rahgozarnameh.blogfa.com/post-264.aspx