من و سربازی 3
12 شهریور 1391 ساعت 3 صبح:
خب 10-12 روز رو گذرونده بودم و باید آماده میشدم برای دوران نا شناخته ای که میگفتن سخته و خاطره انگیز ولی من دیده بودم هتله ... ساعت 3 صبح بیداد شدم . تو برگه مرخصی زده بود ساعت بازگشت 6 صبح اما میدونستم خیلی هم جدی نیست چون بالاخره خیلی ها از شهر های دیگه میان و با عذر بهونه اینکه :"توجیه نبودیم" می شد ماستمالیش کرد .. خب لباسامو داده بودم آرم و علایم دوخته بودن و یه اتیکت قشنگ چسبی هم درست کرده بودم و اسمم روش نوشته بودم (که تنها اتیکت چسبی یکان بود و اخرین روز یادگاری دادمش به علی کوهی). بالاش سه تا عدد 5 و 1 و 4 رو دوخته بودم . خوراکی اینا رو آماده کردم و پوتین رو آماده کردم تو جداره داخلی ساقش مخفف اسممو و یگانمو نوشتم همه چی آماده بود برای اولین بار لباس نظامی رو پوشیدم . بابام بیدار شد و گفت میام تا سوارت کنم . دید کش گت را نبستم ... خوب تقصیر من چیه؟ اون افسره نگفته بود و نمیدونستم . سریع برام بند گت رو درست کرد. رفتیم میدون وسط شهر و چون اتوبوس مستقیم نداشتن اون موقع شب سوار اتوبوس های گذری شدم که از مشهد سمت تهران میرفتن ... از پدرم خدا حافظی کردم و با اینکه خوابم میومد تا تهران خوابم نبرد ... تهران به محض اینکه رسیدم سوار تاکسی شدم و رفتم سمت پادگان ... خب کمی دیر شده بود و هوا روشن بود فک کنم ساعت هفت و نیم بود که جلو در 01 پیاده شدم . رفتم داخل دیدم که دژبان داره بچه ها رو جمع میکنه چند نفر چند نفر میگرده ... دوستم علی طلوعی روز قبل زنگ زده بود که من تهران خونه داداشمم و خودم میام ... خلاصه من برای رد شدن از دژبانی یه استرس داشتم و اون موبایل بود ... بله من روز اول موبایل برده بودم و موبایل رو جایی قایم کرده بودم که عقل جن هم بهش نمیرسید .... قبلش بگم که من به شدت به تخمه آفتابگردون ارادت دارم و روز قبل کلی تخمه خریده بودم برای اوقات احیانا بیکاری و یا که سر نگهبانی های طولانی ... بله همونطور که بعضی هاتون حدس زدید گوشیمو جاسازی کرده بودم بین تخمه ها :)))
جاسازی ای که تا اخر اموزشی خیلی به دردم خورد . خلاصه از معبر دژبانی رد شدیم و هر کسی رفت سوی یگان خودش . خب منم که بلد نبودم از هر کسی سراغ 514 رو میگرفتم خیلی ها بلد نبودن اما بالاخره خودم رسوندم دم یگان 514 که قبلا رفته ببدم . دیدم که درش بستس و کسی نیست توش اما ساختمون کناری یه سری آشخور مثل من نشستن از افسرشون پرسیدم که 514 کجاست منو راهنمای کرد گفت برو سمت مسجد ..توی راه عده ای رو دیدم که دارن یه سری تخت و کمد رو میبرن سمت همون یگانهای بالایی پادگان . اما اصلا به روشون نیاورم که کمک کنم . چون اگه کمی صبر میکردم از من کمک میخواستن و این اولین پیجش خدمتم بود ... خلاصه مسجد رو پیدا کردم و یگان دوست داشتنی 514 روبروی مسجد بود .. دیدم یه سری آشخور نشستن و تایید کردن درست اومدم ... اسممو افسری که بالاسرمون بود پرسید و من گفتم و تیک زد .. خب من که هنوز حال و هوای شخصی گری داشتم پاهامو پوتین اذیت میکرد خب 4ساعت تو پام بود و کسایی که اولین بار پوتین میپوشن میفهمن چه سختی ای داره ...اون هم پوتین های فابریک ارتش که عوض نکرده بودمشون و سفت بودن پاهامو اذیت میکردن و نشستم رو زمین اما دیدم امکان باز کردنشون نیست ...
خلاصه دیدم یه آقایی با لباس ورزشی آبی تقریبا سن کم ولی مو های جو گندمی داره خب با خودم فکر کردم یه کادری دون پایه مثلا در حد سرگروهبان یگانه و اینها .. که بعدا وقتی تولباس نظامی دیدمشون فهمیدم یکی از مردان نیک روزگار و مردان نیک ارتش به نام جناب سروان حامد حامدیان فرمانده گروهان هستن که با لباس ورزشی داشتن بچه ها رو مدیریت میکردن و کسایی که سایز لباساشون فرق میکرد و سایز پوتیناشون باهم عوض میکردن ...
علی طلوعی رو دیدم که زودتر از من اومده و با پسری آشنا شده به نام وحید عالمی (حالت شنا) ... و یه گوشه ای نشستن . خب بعد از اینکه جناب سروان کادر آشپزخونه و منشی و غیره رو انتخاب کرد (از اونجایی که تو اینترنت خونده بودم تو دوران آموزشی هیچ مسئولیتی رو عهده نگیرید من نه داوطلب شدم و هم اینکه خودمو زده بودم به خستگی چون برای آشپزخونه نفر قوی میخواستن که زحمتش افتاد رو دوش شرمین عزیر و میلاد رنگرز مهربون ومرتضی شبان و سایر مشهدی ها .... خلاصه به ما گفتن به خط شو یعنی چی و اصطلاحات مفید مثل (علی شهید) بشینن و پاشن . راحت باش وغیره رو یاد دادن . شماره هامونو دادن و مارو فرستادن که بریم تو و وسایلمون بذاریم تو آسایشگاه . خب آسایشگاهها خالی و نا منظم بود . و تخت ها با متیل (تشک ابری) که بعضی هاشونم روکش نداشت . خب با رفیق همشهریم رفتیم یه جاگذاشتیم که مثلا با هم بیوفتیم . اما جناب سروان گفت بر اساس شماره میخونم ردیف رو پر میکنید و وسایلتونو میذارید ... من ناراحت شدم اولش چون دور میشدم از رفیقم اما بعد ها فهمیدم این به نفعم بوده چون دوستای خوبی تو اون تخت های نزدیکم گیر اوردم و این مقصود جناب سروان بوده که همه دوست های جدید پیدا کنن . خلاصه وسایلمونو گذاشتیم و اومدیم بیرون به خط شدیم . دوتا افسر داشتیم یکی جلالی بود و یکی دیگه همتی که بعدا فهمیدم همشهریمون بوده . همتی خیلی آسونگیر بود و همش به بجه ها لبخند میزد و به بچه ها کمک میکرد اما جلالی ابهت داست و میخواست گربه رو دم حجله بکشه ..خب بجه ها همش میگفتن همتی جقدر آسونگیره که از ظهر اون روز همتی رفت و اعجوبه ای که اسمش از خاطر هیچکدوم از بجه ها نمیره اومد جاش به اسم : مهرداد عربلو.... :)
خلاصه حال بچه ها کمی گرفته شد ... استخقاقی ها و سینی های غذا تا ظهر تحویل داده شدند . یه نکته جالب این بود که من و خیلی های دیگه فک میکردیم باید مستقیما روی این تشک ها بخوابیم . زمانی که من وسایلمو گذاشتم رو تخت یه متیل روکش دار بود امت بعضی از بچه ها که فک میکردن زرنگن اومدن بعدا من نبودم یه متیل بدون روکش گذاشتن جاش اما بعدا متوجه شدم که به نفعم بود چون اون ابریه سفت بود و برای آنکادر کردن عالی بود و ما اصلا رو پتو های خودمون میخوابیدیم .
خلاصه طرز آنکادر کردن رو بعد از ناهار اموزش دادند ... تخت ها رو انکادر کردیمو تقریبا ساعت 4-5 بود که موقع استراحت شد ... تو یکانمون بر خلاف بقیه پادگانهای آموزشی سرویس بهداشتی و حموم و ابخوری وجود داشت و از اونجایی که هتل باید تکمیل میبود یه آبسردکن هم داخل آبخوری گذاشته بودن اما لوله کشی فاضل آب نداشت و پشت در ورودی آبخوری بود و آب های اضافش میومد کف ابخوری یگان و باعث اذیت میشد . من به فکرم رسید که با یه جابجایی مکانی میشه مشکل رو حل کرد. امامشکل این بود که باید لوله اب رو میبردیم اونجا. خب من داوطلب شدم و به فرمانده گفتم میتونم با لوله آلومینیومی این کار رو بکنم .
روز برگ اصطلاحی است که به برگه مرخصی ای میگن که تو دوره اموزشی میدادن و مرسوم نبود تو جاهای دیگه بدن و این از مزیت های 01 بود . البته تا2 هفته اول کسی روز برگ نمیشد ولی بعدش کم کم سهمیه روز برگ یگان زیاد میشد. روز اول 2 نفر از تهرانی ها داوطلب شدن و رفتن پوتین های بچه ها رو تو بازار عوض کنن و در ازای آن شب خونه باشن . اما جز این دو نفر کس دیگه هم روزبرگ شد و اون هم من بودم به خاطر پیشنهادی که داده بودم . فرمانده گفت برو بیرون لوازمی که احتیاح داری بخر و فردا درست کن .. اینجوری شد که من دومین پیچ خدمتی مو زدم . مستقیم رفتم خونه مادر بزرگم البته تو راه لوازم رو گرفتم ولی فقط حال گیری این بود که اون شب من باید بر میگشتم چون از شانس بد من اول فامیلیم الف بود و افتاده بودم اولین شب نگهبانی...